تبليغاتX
پيامك هاي عاشقانه و طنز - غم 1
جوك ، اس ام اس ، پيامكهاي طنز و مطالب جالب و خواندني
مطالب تصادفي

 
اگر زيستن را دوست داشتم، هرگز به هنگام به دنيا آمدن نمي گريستم.

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است، بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است. بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست، او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است. صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست، در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي، مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است. مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست، بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است. غزل هجرت من را همه جا بنويسيد، روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است.

هيچ كس اشكي براي ما نريخت، ‌هر كه با ما بود از ما مي گريخت. چند روزي هست حالم ديدني است، حال من از اين و آن پرسيدني است. گاه بر روي زمين زل مي زنم، گاه بر حافظ تفال مي زنم. حافظ ديوانه فالم را گرفت، يك غزل آمد كه حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم، خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم.

وقتي كوچيك بوديم دلمون بزرگ بود، ولي حالا كه بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم. كاش كوچيك مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن، نه حالا كه بزرگ شديم و فرياد هم كه مي زنيم، باز كسي حرفمون رو نميفهمه.

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم، از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم. تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم، شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم.

اي شمع آهسته بسوز كه شب دراز است، اي اشك آهسته بريز كه غم زياد است.

دلم مثل يه جعبست، جعبه پر جواهر. خونه به رنگ ياقوت، اما خوشه به ظاهر.

آنقدر آه كشيدم ز جهان سير شدم، صورتم گرچه جوان است ولي پير شدم.

اي اشك نگاه خسته ام را درياب، اين چشم به خون نشسته ام را درياب. از زندگي ام فقط تو مانده اي اشك، اين عمر زهم گسسته ام را درياب.

دوست داشتم ابر باشم. چون ابر آنقدر شهامت داره كه هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه كنه.

دلم گرفت از اين روزها، از اين روزهاي بي نشون. تو هم كه بي صدا شدي، آهاي خداي آسمون. آهاي خداي عاشقم، تويي فقط دل خوشيمون.

برين تابوت سياهمو بيارين دارم از دنيا ميرم، رحمتم كنيد گناهمو ببخشيد دارم آتيش ميگيرم.

امشب اي ماه به درد دل من تسكيني، آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني.

خانه ام را وقف نيلوفر كنيد، پيكرم را غرق در شبنم كنيد، روي قبرم لاله ها را خم كنيد. روز مرگم دوست را دعوت كنيد، دور قبرم را كمي خلوت كنيد. بعد مرگم خنده را از سر كنيد، رفتنم را دوستان باور كنيد.

هرچه باشي نازنين ايام خارت ميكند، هرچه باشي شيردل دنيا شكارت ميكند. هرچه باشي با لب خندان ميان ديگران، عاقبت دست طبيعت اشكبارت ميكند.

لالا لالا نخواب دنيا خسيسه، واسه كمتر كسي خوب مينويسه. يكي لبهاش هميشه غرق خندست، يكي پلكاش تو خوابم خيس خيسه.

بر خاك بخواب نازنين تختي نيست، آواره شدن حكايت سختي نيست. از پاكي اشكهاي خود فهميدم، لبخند هميشه راز خوشبختي نيست.

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم كني، شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني. آه باران من سراپاي وجودم آتش است، پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني.

نه دستي كه بفشارم به كس خويش، نه ياري كه بگويم غم اين سينه پر نيش. چه سازم چه بجويم، چه بگويم به كه گويم. در دل اين شب تب دار، مگر سر بگذارم به همين شانه ديوار.

به گيسوي تو سوگند، مرا غصه ز جا كند. من و اين شب خون بار، من و ديده بيدار. من و شرم ز دلدار، من و دار من و دار...

بي دل و خسته در اين شهرم و دلداري نيست، غم دل با كه توان گفت كه دلداري نيست. شب به بالين من خسته به غير از غم دوست، ز آشنايان كهن يار پرستاري نيست. يا رب اين شهر چه شهريست كه صد يوسف دل، به كلافي بفروشيم و خريداري نيست.  بهر بهبود خود اي دل بكن از جاي دگر، كه در اين شهر طبيب دل بيماري نيست.

قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب...

اي بي خبران ز درد و آهم، خيزيد و رها كنيد راهم. من گم شده ام مرا مجوييد، با گمشدگان سخن مگوييد.

از پاي فتاده ام چه تدبير، اي دوست بيا و دست من گير. كاري بكن اي نشان كارم، زين چه كه فرو شدم برآرم.

يارب تو از اين گزاف كاري، توفيق دهم به رستگاري. درياب كه مبتلاي عشقم، آزاد كن از بلاي عشقم.

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد، وسعت حيرانيم را حس نكرد. در ميان خنده هاي تلخ من، ديده بارانيم را حس نكرد. در هجوم لحظه هاي بي كسي، غربت پنهانيم را حس نكرد. آن كه با آغاز من مانوس بود، لحظه پايانيم را حس نكرد.

چون شمع به خنده رخ فروزم، ميخندم و زير خنده سوزم.

گويند مرا چرا نخندي، گريه ست نشان دردمندي. ترسم چو نشست خنده خيزد، سوز از دهنم برون گريزد.

ميخوام برم پا ندارم، ميخوام نرم جا ندارم. گريه كنم دل ندارم، داد بزنم نا ندارم.

گريه كردم، اشك بر دلم مرهم نشد. ناله كردم، ذره اي از دردهايم كم نشد.

بعد از اين با بي كسي خود مي كنم، هر چه در دل داشتم رو مي كنم. نيستم از مردم خنجر به دست، بت پرستم بت پرستم بت پرست.

با اينكه چو ديده نازنيني، بدرود كه ديگرم نبيني. بدرود كه رخت راه بستم، در كشتي رفتگان نشستم. بدرود كه عزم كوچ كردم، رفتم نه چنان كه باز گردم.

شمع اين حوصله را بر همه كس روشن كرد، كه توان تا به سحر گريه ي بي شيون كرد.

خون ميخورم اين چه مهربانيست، جان ميكنم اين چه زندگانيست. چندان جگر نهفته خوردم، كز دل به دهن رسيد دردم.

گريه هايم بي صداست، عشق من بي انتهاست. ردپاي اشكهايم را بگير، تا بداني خانه عاشق كجاست.

دلي دارم كه گلداني ندارد، دلي دارم كه دلداري ندارد. گلي دارم كه گلدانش شكسته، دلي دارم كه غم در آن نشسته.

خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم، راحت جان طلبم وز پي جانان بروم. نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي، تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم.

چون حاصل آدمي در اين شورستان، جز خوردن غصه نيست تا كندن جان. خرم دل آنكه زين جهان زود برفت، وآسوده كسي كه خود نيامد به جهان.

اي خالق خلق رهنمايي بفرست، بر بنده بي نوا نوايي بفرست. كار من بيچاره گره در گرهست، رحمي بكن و گره گشايي بفرست.

ما را نبود دلي كه خرم گردد، خود بر سر كوي ما طرب كم گردد. هر شادي عالم كه به ما روي نهد، چون بر سر كوي ما رسد غم گردد.

اي جمله بي كسان عالم را كس، يك جو كرمت تمام عالم را بس. من بي كسم و تو بي كسان را ياري، يا رب تو به فرياد من بي كس رس.

به جهنم گر غمت پايان ندارد، به درك گر سرت سامان ندارد. بشاشم من به اين دنياي فاني، كه ضايع تر از اين امكان ندارد.

هرگز نبود شكست كس مقصودم، آزرده نشد دلي ز من تا بودم. صد شكر كه چشم عيب بينم كور است، شادم كه حسود نيستم محسودم.

غمناكم و از كوي تو با غم نروم، جز شاد و اميدوار و خرم نروم. از درگه همچون تو كريمي هرگز، نوميد كسي نرفت و من هم نروم.

يا رب تو به فضل مشكلم آسان كن، از فضل و كرم درد مرا درمان كن. بر من منگر كه بي كس و بي هنرم، هر چيز كه لايق تو باشد آن كن.

ما را نبود دلي كه كار آيد از او، جز ناله كه هر دمي هزار آيد از او. چندان گريم كه كوچه ها گل گردد، ني رويد و نالهاي زار آيد از او.

اي خالق ذوالجلال هر جانوري، وي رهرو رهنماي هر بي خبري. بستم كمر اميد بر درگه تو، بگشاي دري كه من ندارم هنري.

اي شمع نمونه اي ز سوزم داري، خاموشي و مردن رموزم داري. داري خبر از سوز شب هجرانم، آيا چه خبر ز سوز روزم داري.

گر طاعت خود نقش كنم بر ناني، وآن نان بنهم پيش سگي بر خواني. وآن سگ سالي گرسنه در زنداني، از ننگ بر آن نان ننهد دنداني.

خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من، ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت.
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 22:47  توسط محمد طوسي  |