|
|
مطالب تصادفي |
|
|
:اينم كدش
|
||
|
|
|
|
|
يه ضرب المثل چيني ميگه: اگه از دوران مجردي لذت نميبري ازدواج كن! اون وقت حتما از فكر كردن به دوران مجرديت لذت ميبري. روي هر پله كه باشي خدا يه پله از تو بالاتره. نه به خاطر اينكه خداست. به خاطر اينكه دستتو بگيره. چهار چيز را در زندگيت نشكن: اعتماد، قول، رابطه و قلب. چون وقتي اينها مي شكنند صدا ندارند، ولي درد بسياري دارند. در بيكرانه زندگي مرا دو چيز افسون ميكند: 1- آبي آسمان كه ميبينم و ميبينم كه نيست. 2- خدايي كه نميبينم و ميبينم كه هست. زندگيمون يه فرصته، نكته به نكته خط به خط. بايد به مقصد برسيم، مثل يه مشق بي غلط. آن كوه كه سيل از آن گريزد، در زلزله بين كه چون بريزد. بازنده ها در هر جوابي مشكلي را مي بينند ولي برنده ها در هر مشكلي جوابي را مي بينند. در راه رسيدن به اوج با مردم مهربان باش چرا كه هنگام سقوط با همان مردم رو به رو خواهي شد. فرشتگان از خدا پرسيدند: خدايا! تو كه بشر رو آنقدر دوست داري، چرا غم را آفريدي؟ خدا گفت: غم را به خاطر خودم آفريدم. چون اين مخلوق من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته. اينو به ياد داشته باش كه: نقطه هاي سياه هستند كه به صفحه سفيد جلوه ميدن. آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است، با دوستان مروت با دشمنان مدارا. هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي، كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را. راستگويي موجب آرامش و دروغ مايه پريشانيست. هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود، دري ديگر باز مي شود. ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم. در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند، هرچه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد. هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد، خداش در همه حال از بلا نگه دارد. حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست، كه آشنا سخن آشنا نگه دارد. حريص ترين جانور مگسه و قانع ترين جانور عنكبوته. جالبه كه بدوني حريص ترين موجود هميشه خوراك قانع ترين ميشه. كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم. اما حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه! راز بزرگ زندگي در شكيبايي است و نبايد به خاطر يك آينده ي مبهم زمان حال را بر خود تلخ كرد. بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاد كتي، خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني. آخرالامر گل كوزه گران خواهي شد، حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني. زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست. هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود. صحنه پيوسته به جاست. خوشتر آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد. نيكي و بدي كه در نهاد بشر است، شادي و غمي كه در قضا و قدر است. با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل، چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است. بر چرخ فلك هيچ كسي چير نشد، وز خوردن آدمي زمين سير نشد. مغرور به آني كه نخورده است تو را، تعجيل نكن هم بخورد دير نشد. آنها كه كهن شدند و اينها كه نوند، هركس به مراد خويش يك تك بدوند. اين كهنه جهان به كس نماند باقي، رفتند و رويم و ديگر آيند و روند. اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود، ني نام زما و ني نشان خواهد بود. زاين پيش نبوديم و نبود هيچ خلل، زاين پس چو نباشيم همان خواهد بود. خاكي كه به زير پاي هر ناداني است، زلف صنمي و چهره جاناني است. هر خشت كه بر كنگره ايواني است، انگشت وزيري و لب سلطاني است. اين يك دو سه روزه نوبت عمر گذشت، چون ابر به كوهسار و چون باد به دشت. هرگز غم دو روز مرا ياد نكرد، روزي كه نيامده است و روزي كه گذشت. پرسيدم اين همه حرف است معجزه، كو معجزه؟ ندا رسيد از آسمان، يافت كن در اين جهان، چيزي بغير از معجزه. يك چند به كودكي به استاد شديم، يك چند به استادي خود شاد شديم. پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد، از خاك بر آمديم و بر باد شديم. اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم، واين يك دم عمر را غنيمت شمريم. فردا كه از اين دير فنا در گذريم، با هفت هزار سالگان سر به سريم. از دي كه گذشت هيچ ازو ياد مكن، فردا كه نيامده است فرياد مكن. بر نامده و گذشته بنياد مكن، حالي خوش باش و عمر بر باد مكن. تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه، واين عمر به خوشدلي گذارم يا نه. پركن قدح باده كه معلومم نيست، اين دم كه فرو برم برآرم يا نه. شيخي به زني فاحشه گفتا مستي، هر لحظه به دام دگري پابستي. گفتا شيخا هر آنچه گويي هستم، آيا تو چنان كه مي نمايي هستي؟ از چرخ فلك گردش يكسان مطلب، وز دور زمانه عدل سلطان مطلب. روزي پنج در جهان خواهي بود، آزار دل هيچ مسلمان مطلب. آلوده دنيا جگرش ريشتر است، آسوده ترست هر آنكه درويشتر است. هر خر كه بر او زنگي و زنجيري هست، چون به نگري بار بر او بيشتر است. گفتار نكو دارم و كردارم نيست، از گفت نكوي بي عمل عارم نيست. دشوار بود كردن و گفتن آسان، آسان بسيار و هيچ دشوارم نيست. گر كار تو نيكست به تدبير تو نيست، ور نيز بدست هم ز تقصير تو نيست. تسليم و رضا پيشه كن و شاد بزي، چون نيك و بد جهان به تقدير تو نيست. روزم به غم جهان فرسوده گذشت، شب در هوس بوده و نابوده گذشت. عمري كه دمي ازو جهاني ارزد، القصه به فكرهاي بيهوده گذشت. در دل همه شرك و روي بر خاك چه سود، با نفس پليد جامه پاك چه سود. زهرست گناه و توبه ترياك وي است، چون زهر به جان رسيد ترياك چه سود. گر ملك تو شام و گر يمن خواهد بود، وز سر حد چين تا به ختن خواهد بود. روزي كه ازين سرا كني عزم سفر، همراه تو هفت گز كفن خواهد بود. خواهي كه خدا كار نكو با تو كند، ارواح ملايك همه رو با تو كند. يا هرچه رضاي او در آنست بكن، يا راضي شو هر آنچه او با تو كند. با علم اگر عمل برابر گردد، كام دو جهان ترا ميسر گردد. مغرور مشو به خود كه خواندي ورقي، زان روز حذر كن كه ورق برگردد. چون تيشه مباش و جمله بر خود متراش، چون رنده ز كار خويش بي بهر مباش. تعليم ز اره گير در امر معاش، نيمي سوي خود مي كش و نيمي مي پاش. شاهي طلبي برو گداي همه باش، بيگانه ز خويش و آشناي همه باش. خواهي كه ترا چو تاج بر سر دارند، دست همه گير و خاك پاي همه باش. عنان مركب خويش به دست غير مسپار، كه باز ستاندنش كمتر از گدايي نيست. يا رب تو چنان كن كه پريشان نشوم، محتاج برادران و خويشان نشوم. بي منت خلق خود مرا روزي ده، تا از در تو بر در ايشان نشوم. افسوس كه ما عاقبت انديش نه ايم، داريم لباس فقر و درويش نه ايم. اين كبر و مني جمله از آنست كه ما، قانع به نصيب و قسمت خويش نه ايم. ما با مي و مستي سر تقوي داريم، دنيا طلبيم و ميل عقبي داريم. كي دنيا و دين هردو به هم آيد راست، اينست كه ما نه دين نه دنيا داريم. دنيا گذران محنت دنيا گذران، ني بر پدران ماند و ني بر پسران. تا بتواني عمر به طاعت گذران، بنگر كه فلك چه ميكند با دگران. چون باز سفيد در شكاريم همه، با نفس و هواي نفس ياريم همه. گر پرده ز روي كارها برگيرند، معلوم شود كه در چه كاريم همه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 16:17 توسط محمد طوسي
|
|
||