|
|
مطالب تصادفي |
|
|
:اينم كدش
|
||
|
|
|
|
|
بهش گفتم منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو؟ گفت تو رو. اون ازم سؤال كرد كه تو منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو؟ گفتم زندگيمو! قهر كرد و براي هميشه از پيشم رفت... ولي نميدونست كه اون تمام زندگيمه. گر روزي مردم، تابوتم را سياه كنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم. بر روي سينه ام تكه يخي بگذاريد تا به جاي معشوقم برايم گريه كند. چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم. و آخر اينكه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم... دوست داشتن درست مثل ايستادن در سيمان خيس ميمونه كه هر چه بيشتر توش بموني سخت تر جدا ميشي، و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي حتما رد پات باقي ميمونه . من فرشته اي هستم كه بلند پروازي را بيشتر مي پسندم اما زندگي به بالهايم پرواز كردن نياموخت. خدوندا! بارالها «از تو مي خواهم نفرت هيچ انساني در فرشته تو خلا صه نشود !» ملكا!«جانم را با نورهاي قدسي ات روشن كن!» پروردگارا!« ياريم كن تا هميشه روي نگاه كردن به آيينه را داشته باشم!» محبوبا!« روحم را زيباووجدانم را پاك نما!» مهربانا!« يا آنچه مي خواهم را به من بده يا هيچ چيزي را ، يا آن يا هيچ چيز!» . پسربه دخترگفت: دوستم داري؟ اشك ازچشمان دخترجاري شد. مي خواست بره كه پسردستشوگرفت واشكاشوپاك كردوگفت: اگه دوستم نداري اشكال نداره مهم اينه كه من دوستت دارم وطاقت ديدن اشكاتوندارم. دخترسرشوپايين انداخت و گفت: ميدوني چيه؟ من دوستت ندارم. من... من بدجوري عاشقت شدم. پسردستاي دختر رو رها كرد و با قيافه اي غمگين ازدخترجدا شد. دخترفريادزد: مگه دوستم نداري چرا داري ميري؟ پسرجواب داد: چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم . خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره. به كسي توجه نمي كنه، از كسي خجالت نمي كشه، مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه،آفتابي شه. كاش... كاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت، اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي. بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده؛ انگار نه انگار كه غمي بوده؛ همه چيز فراموشت بشه. كاش مي شد... عشق يعني لايق مريم شدن، عشق يعني با خدا هم دم شدن. عشق يعني جام لبريز از شراب، عشق يعني تشنگي يعني سراب. عشق يعني خواستن و له له زدن، عشق يعني سوختن و پر پر زدن. عشق يعني سال هاي عمر سخت، عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ. عشق يعني با " خدايا " ساختن، عشق يعني چون هميشه باختن. عشق يعني حسرت شب هاي گرم، عشق يعني ياد يك روياي نرم. عشق يعني يك بيابان خاطره، عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره. عشق يعني گفتني با گوش كر. عشق يعني آخرين حد جنون، عشق يعني همرنگ خون. عشق يعني بيكران درياي صبر، عشق يعني انتهاي هر چه درد! عشق يعني خاطرات بي غبار، دفتري از شعر و از عطر بهار. عشق يعني يك تمنا يك نياز، زمزمه از عاشقي با سوز و ساز. عشق يعني چشم خيس مست او، زير باران دست تو در دست او. عشق يعني ماتهب از يك نگاه، غرق در گلبوسه تا وقت پگاه. عشق يعني عطر خجلت شور عشق، گرمي دست تو در آغوش عشق. عشق يعني "بي تو هرگز" پس بمان، تا سحر از عاشقي با او بخوان. عشق يعني هر چه داري نيم كن، از برايش قلب خود تقديم كن. عشق يعني مستي و ديوانگي، عشق يعني با جهان بيگانگي. عشق يعني شب نخفتن تا سحر، عشق يعني سجده با چشمان تر. عشق يعني در جهان رسوا شدن، عشق يعني اشك حسرت ريختن. عشق يعني لحظه هاي التهاب، عشق يعني لحظه هاي ناب ناب. عشق يعني قطره و دريا شدن، عشق يعني ديده بر در دوختن، عشق يعني در فراقش سوختن. آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم. گفتگوي ماه و نابينا: نابينا گفت: دوستت دارم. ماه گفت تو كه منو نمي بيني؛ چطوري دوستم داري؟ نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم، اما الان كه نمي بينمت عاشق خودت هستم. زيبا ترين كلمه: عشق... پر احساس ترين كلمه: محبت... پر معنا ترين كلمه: نگاه... عاليترين كلمه: دوستي... تلخ ترين كلمه: جدايي... دردناك ترين كلمه: خيانت... بد ترين كلمه:تمسخر... و آشنا ترين كلمه:تو عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست. هديه اي كه براي تولد من آورده بود يك تابلو بود كه به خط درشت رويش نوشته بود: "زندگي پوچ و بي معناست" درصورتي كه او هميشه به من مي گفت: "تو تموم زندگي مني" شايد كسي را كه با او خنديده ايد فراموش كنيد .اما كسي را كه با او گريستيد هرگز فراموش نخواهيد كرد. تنها يك سقوط است كه جاذبه زمين مسئول آن نيست: فرو افتادن در عشق دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيسه هرچي بيشتر بموني رفتنت سخت تر مي شه و اگر رفتي جاي پاهات براي هميشه مي مونه به غضنفر ميگن حال ساده رو تعريف كن. ميگه: يه بوس كوچولو! زندگي حتي با عشق گم شده نيز شيرين تر از زندگي بي عشق است. از شبنم عشق خاك آدم گل شد، شوري برخاست فتنه اي حاصل شد. سر نشتر عشق بر رگ روح زدند، يك قطرهً خون چكيد و نامش دل شد. مهرباني را وقتي ديدم كه كودكي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات كوچكش شيرين كند. بي اراده متولد مي شويم؛ با حسرت زندگي مي كنيم و با اندوه مي ميريم. و آنچه در آن فنا راه ندارد محبت خالصانه است. عشق آتشي است كه نمي داني قلبت را گرم مي كند يا خانه ات را مي سوزاند. عشق يعني كوچك كردن دنيا به اندازه يك نفر و بزرگ كردن يك نفر به اندازه دنيا. عشق آن نيست كه يك دل به صد يار دهي. عشق آن است كه صد دل به يك يار دهي! عشق غالبا يك نوع عذاب است. اما محروم بودن از آن مرگ است. "شكسپير" دستم بوي گل مي داد. مرا به جرم چيدن گل محكوم كردند.اما هيچ كس فكر نكرد كه شايد من يك گل كاشته باشم. استخوان عشق رابايدشكست، تا كه مغز عاشقي آيد به دست. عشق دق الباب نمي كند، مودب نيست، حرف شنو نيست، درس خوانده نيست، درويش نيست، سربزير نيست، مطيع نيست، عشق ديوار را باور نمي كند، كوه را باور نمي كند، گرداب را باور نمي كند، و مرگ را حتي باور ندارد!... عشق از دوستي پرسيد: تفاوت من وتو در چيه؟ دوستي گفت: من ديگران را باسلامي آشنا مي كنم و تو با نگاهي. من آنها را با دروغ جدا مي كنم و تو با مرگ. آخه كي تا حالا 2 تا عاشق به هم رسيدن كه ماها بخايم به معشوق هامون برسيم؟ اگه قرار باشه عاشق و معشوق بهم برسن كه ديگه عشق نميشه. تو كدوم يكي از داستانهايي ليلي مجنون و شيرين و فرهاد و ... عاشق معشوق به هم رسيدن؟؟؟ اگه به هم برسن كه عشق از بين ميره. عادت به جاش مياد. عشق يعني خواستن و نتوانستن. عشق يعني ديدن و رنج كشيدن. عشق يعني هق هق هاي شبانه. آغوش پاركينگي است كه جريمه ندارد. بوسه تصادفي است كه خسارت ندارد. چيه دنبالم راه افتادي؟ عشق آن نيست كه به هم خيره شويم؛ عشق آن است كه هر دو به يك سو بنگريم. وقتي كه توقع دوست داشته شدن ما كمتر و عشق ورزيدن ما بيشتر باشد، راز عشق بشري بر ما آشكار مي گردد. عشق نمي پرسه اهل كجايي، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي كني. عشق نمي پرسه چرا دور هستي، فقط ميگه هميشه با من هستي. عشق نمي پرسه كه دوستم داري، فقط ميگه: دوستت دارم. معشوقي از عاشقش پرسيد من قشنگم؟ عاشق جواب داد: نه. پرسيد: دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد: نه. اگه تركت كنم گريه ميكني؟ نه. معشوق با چشمان پر از اشك مي خواست عاشق رو ترك كنه كه اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستي بلكه زيبايي... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم... اگه بري گريه نمي كنم... ميميرم. براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشكنم؟ منم براي هزارمين بار به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت... تا مبادا دلش بشكنه. دخترك هميشه ميگفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم. پسرك براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد... اسب، سگ و يك پرنده زيبا! تا دخترك خواست دليل اينكار را بپرسد، پسرك رفته بود. براي هميشه... عاشقي را شرط اول ناله و فرياد نيست، تا كسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست. عاشقي مقدور هر عياش نيست، غم كشيدن صنعت نقاش نيست. روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند، همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند. ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند، گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند. آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند، عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند. خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد، عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد. روزي ز لپ يار ربودم بوسي، گفتا كه تو هم بي ادبي هم لوسي. گفتم كه گناهم چيست كردم بوسي، گفتا كه لب و ول كردي و لپ ميبوسي. رابطه دوستي خوب مثل رابطه دست وچشم مي مونه. وقتي دستت زخمي ميشه چشمت گريه مي كنه و وقتي چشمت گريه ميكنه دستت گريه رو پاك ميكنه. عشق است كه خواندن آنها خالي از لطف نيست: عشق، سرطان دوست داشتن است. عشق، عقد دائمي ما با غربت است. عشق، شماره تلفني است كه سالها به دنبال آن مي گرديم. عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است. عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود. عشق، آسانسور حيات بشر است. واي به حال كسي كه توي اين آسانسور گير كند. عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود. عشق، شب نامزدي ما با جدايي است. عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد. عشق، همان فعل وانفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد . زندگي عشق است عشق افسانه نيست، آنكه عشق را آفريد ديوانه نيست. عشق آن نيست كه كنارش باشي، عشق آنست كه بيادش باشي. @ => دورت بگردم. ? => گوشم با شماست. # => اسيرتم. $ => همه هستي مني. W => تاج سرمي. v^v^ => بالا بري پايين بياي دوست دارم. بازيچه دست يار بودن عشق است، در پنجه غم شكار بودن عشق است. در محكمه اي كه يار قاضي باشد، محكوم طناب دار بودن عشق است. عشق است ز ما و من رميدن، در سايه دوست آرميدن. خود را ز ميانه بر گرفتن، او را به ميان جان كشيدن. انديشه خويش محو كردن، دفترچه عقل را دريدن. دست از همه غير حق بشستن، پاي از در اين و آن كشيدن. جز قصه عاشقي نخواندن، جز جلوه او به جان نديدن. جز صحبتش آرزو نكردن، جز گفته دوست ناشنيدن. از بام كسي گذر نكردن، دايم به هواي او پريدن. دنبال كسي دگر نگشتن، پيوسته به سوي او دويدن. جان و دل نوربخش دادن، حق را به ازاي آن خريدن. عشق آنقدر مقدس است كه وقتي از در وارد ميشود نفس با همه جاه طلبيش جايش را به آن ميدهد. ميگويند شيشه ها احساس ندارند. اما وقتي روي شيشه بخار گرفته اي نوشتم: دوستت دارم، آرام گريست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 23:37 توسط محمد طوسي
|
|
||